تعداد مرگ

روزهاست پيش آن گل فروشي كسي دارد پنهاني مرگها را بيشتر مي شمارد
من مست و مدهوش از بوي گلها، نگاهم غرق زيبايي
به هوش كه مي آيم، بيشتر شدن شماره ها را مي بينم
من فقط كمي سردرد دارم.... همين

سنگینی خواب

اين روزها خوابهايم چنان سنگين شده اند كه گويي مي خواهند مرا زيرشان له كنند
شايد پشت يكي از همين خوابها روزي دوام من تمام شود
شايد از سنگيني خواب انقدر له شوم كه ديگر ناي بيدار شدنم نباشد
من فقط كمي سر درد دارم .... همين

نه این و نه آن

و من تو را افتاده بر دو زانو، روي خاك زير پايم مي بينم
و نه من اينم كه  تو پنداري
و نه تو آني كه من گويم
من فقط كمي سر درد دارم .... همين

کرم خاکی

يه قدم به جولو ... قرچ ... صداي چي بود؟! آآآآآآ زيره پامو ببين يه كرم خاكي له و لورده شد!
بيچاره چسبيد به كف آسفالت يا شايدم كف كوچه! طفلكي به لقا الله پيوست! حالا چي شد كه اينجوري شد؟
يعني چرا اون كرم خاكي تو اون زمان تو اون مكان و توسط من كشته شد؟ يا چي شد كه من تو اون زمان
و تو اون مكان كشتمش؟ پس سه چهار حالت داره مردن اون كرمه! پس عين فيلماي پليسي بررسي مي كنيم!
اول از من شروع كنيد و بگيد كه چرا من اون موقع دقيقا پامو گذاشتم رو كرمه با اين توضيح كه : 1- من اونو نديدم
يعني كارم عمدي نبود 2- اون روز باروني بود ... (تو نظرات بفرماييد لطفا)

خلاف جهت

اين باد سنج انگار مثل سگي سمج پاچه ي باد را گرفته
من در مقابله با جريان مي نويسم
اين باد سنج انگار به باد مشكوك است مثل ماري تعقيبش مي كند 

من بر خلاف باد سنج مي نويسم

اين باد سنج همش به سمت باد مي دود
هميشه  عقب مي ماند كه نازش را بكشد
من بي ستايش، از دروغهاي باد سنج مي نويسم
باد رفته است
ديگر نمي وزد... جنبشي نيست
ديگر جهت نمي دهد اصلا هدايت نمي كند
باد سنج به من مي نگرد ...
من همان طور كه دوست دارم مي نويسم
در سكون مي نويسم از جريان
اين باد سنج انگار نمي داند كه باد پيكر ندارد
پيكر .... ندارد ... ندارد
من مي نويسم ...