بارش هيچ
سايه ي پيچ در پيچ محالاتشان را روي شهرهاي بي خيال
به مانند طرحي از فقدان پهن كرده اند
باز تو بيني كه ساده انگاران
كشان كشان با تني زخمي از تمنا زير ابر اجبار شهر رفته
ظرفهاي انديشه را فقط پر از بارش مي كنند
من فقط كمي سردرد دارم ....همين

همين امروز بود. داشتم از پله هاي پل عابر پياده بالا مي رفتم. سرم پايين بود و پله ها رو نگاه مي كردمنزديك پله هاي آخر بودم كه يه نسيم كوچولو صورتمو نوازش كرد. بعدش رفت تو بينيم . واي كه چه بويخوبي مي داد. از اين بوهاي بهاري .مثل بوي علفهاي تازه درومده از دل خاك كه بارون خورده باشن...
سرمو بلند كردم ببينم از كجا مياد .آخه اون دور و بر فضاي سبز يا باغ و اينا نبود. درست همون لحظهجارو بدم جاااااااااااااااارووو
----------------------------------------------------------------------------------------
فادر نوشت : تا همين الان كه اين پستو مي نويسم نفهميدم اون نسيم از كجا اومد!ولي خوب موقعي اومد. نه؟چشماشو باز كرد.يه نفس عميق كشيد. چند تا سرفه كرد، چون هوايي كه وارد ريه هاش شد هم يكم داغ بود
هم يه بوي نا آشنايي مي داد.سعي كرد بلندشه اما درد شديد كمرش نمي ذاشت.نگاهش رو به آسمون بود
چشماش تار مي ديد يكم ماليدشون و سعي كرد تمركز كنه تا بتونه بهتر ببينه .باورش نمي شد!
يه آسمون طلايي رنگ بالاي سرش بود .سرشو به اطراف چرخوند تا جايي كه چشم كار مي كرد آسمون همين رنگ بود.يكم كه گذشت درد كمرش كمتر شد و تونست بشينه . دور و اطرافو نگاه كرد يه زمين هموار مي ديد
كه سطحش پوشيده از طلا بود.با خودش گفت : اينجا ديگه كجاست؟
هر چي به مغزش فشار آورد يادش نيومد كه چطوري اومده اينجا.هيچي از قبل يادش نميومد.بلاخره با زحمت زياد تونست روي پاهاش بايسته لباسشو تكوند تا خاكهاي روش پاك بشه.باورش نمي شد، خاك طلا بود! يه چند باري داد كشيد تا شايد كسي بشنوه و جوابي بهش بده اما خبري نبود.تصميم گرفت اطرافو بگرده تا شايد يه آبادي چيزي پيدا كنه .شروع كرد به راه رفتن هوا كاملا روشن بود ولي تو آسمون خبري از خورشيد نبود!
و اون بوي مشكوك همچنان آزارش مي داد. نمي دونست بايد بابت بودن تو يه همچين سرزميني كه همه چيش
از طلاست خوشحال باشه يا ناراحت!
هر چي بود اول از همه مي خواست يه نفرو پيدا كنه كه ازش بپرسه اينجا كجاست؟! ولي فايده نداشت.
انگار كسي تو اين سرزمين زندگي نمي كرد.به حساب خودش دو روز بود كه داشت راه مي رفت و يه چيزي تو اين دو روز از همه بيشتر كلافش كرده بود و اونم اين بود كه اين سرزمين هيچ وقت تاريك نمي شد يعني شب نداشت! نه كسي بود نه چيزي براي خوردن نه سرپناهي براي استراحت.
يه سرزمين صاف صاف كه انگار تا انتها همين طور بود و تنها چيزي كه وجود داشت طلا بود و طلا ...
روز سوم بود كه ديگه از ادامه جستجوش نا اميد شد. خسته شده بود گرسنگي و تشنگي داشت بدجوري بهش فشار مياورد ولو شد روي زمين و به آسمون نگاه كرد يهو ديد كه تو آسمون داره ابر جمع ميشه.
از خوشحالي داشت پر در مياورد.آخه اينطوري حداقل آب داشت كه بخوره.
ابرهاي طلايي جمع شدن و رعد و برق شروع شد... منتظر اولين قطره هاي بارون بود چشماشو بست دستاشو باز كرد دهنشو رو به آسمون باز كرد تا اولين قطره هارو بخوره.
اولين قطره كه افتاد توي دهنش احساس كرد تمام دهنش آتيش گرفته! چشماشو باز كرد وحشت تمام وجودشو گرفت.سعي كرد فرار كنه تمام تنش داشت مي سوخت با افتادن هر قطره يه جاي بدنش مي سوخت!آخه قطره هاي بارون اين سرزمين از طلاي مذاب بود!
جايي واسه فرار كردن نبود سر پناهي هم نبود كه بره زيرش! بارون طلا ادامه داشت و فراپابي*- تو
داشت مي سوخت .فرياد مي كشيد و كمك مي خواست!اما كسي نبود كه كمكش كنه.
بارون ادامه داشت و كم كم فراپابي- تو با زجر زيادي مرد.بدنش زير طلاي مذاب تبديل به خاكستر شد .
ابرهاي طلايي رفتن و بارون قطع شد .روي خاكستر فراپابي- تو رو يه لايه از طلا پوشوند!
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------